من عابر - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:26
داشتم به زندگی سراسر ریدمان خودم فکر می کردم! به اینکه چرا به اینجا رسیدم... در سی و اندی سالگی چاق و زشت و بی پول و ناموفق و ترسو و در به در که دیگر به تخم هیچکس نیست! بی خانواده... تک و تنها مانده و
نمی دونم چه کنم؟! - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 22:35
نمی دونم چه کار کنم... چند روزه می خوام ورزشم رو شروع کنم چون قندم بالا رفته حتما باید تحرک روزانه داشته باشم که عصب سیاتیکم گرفت مدام... این درد می چرخه و به همان حالت می مونه از زمان تصادفم با دوچرخه اون دو بار که شدیدا مجروح شدم و یک تصادف در دوران کودکی باعث شده پای چپم خیلی درگیر و دردناک بشه.....
ترس - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 22:35
نمی دونم چه اتفاقی برام افتاده صورتم داغ میشه و دست و پاهام یخ یخ گوشهام قرمز میشن... بدنم می لرزه ... اضطراب شدید با ضربان قلب بی دلیل و هر شب کابوس پشت کابوس... _از مرگ هراسی نیست_ این رو بعد از بارها خودکشی به خودم ثابت کردم... اما احساس می کنم مریضم بی هیچ منطقی بدنم تو یه حالت بده البته از جمعه...
چرا این قدر خوبید؟؟ - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:05
نوشتم و نوشتم ... نمی دونم تا کجاهای وبلاگم ... تا کجای مطالبم... تا کجای خاطره ها رو که نوشتم خوندید؟! اما ممنونم که می خوانید... ممنونم از تک تک افرادی که از کنار من عابر بی تفاوت نگذشتند... گاهی سختیهاااا چنان از پا می اندازه ما رو که از آنچه داشتی فقط یک سایه ی نمور لب بام انتهای تابستان افتاده ...
حقیقت - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:05
حقیقت... مثل یک باتلاق می ماند و اینجا تنها جاییه که من تونستم بدون ماسکم زندگی کنم؛نمی دونم باورتون میشود یا نه اما بیرون از این وبلاگ من عابری وجود نداره ... اون جا هیچکس نمی دونه من طلاق گرفتم،هیچکس نمی دونه یک فرزند پانزده ساله دارم؛هیچکس نمی دونه با تمام اعضاء خانواده ام قطع رابطه کردم،هیچکس نم...
کاش خوب بشوم - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 18:44
چاق شده باشی... مدام سردرد میگرنیت عود کرده باشد،هفت روز پریود شدید باشی عصب سیاتیک فلجت کند یک جوش گنده کل صورت داغونت را پوشانده باشد به خاطر ماینوکسیدیل مدام سرت را بشوری بدنت پر مو باشد و مجبور باشی مدام با اپیلاسیون و اپیلیدی چند تن چربی بدنت را مو زدایی کنی... سه نخ سیگار بکشی مدام بغض در گلو
برادر نداشته - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 18:44
امروز به صورت پنهانی اینستگرام برادرم رو نگاه کردم،چرا یواشکی ... ؟! چون حدودا ده سالی میشه برادرم رو ندیدم البته قبل از فوت مادرم در پارک ایستادم و به خاطر ارتباطش با مادرم هر چه در توانش بود رو شنیدم بهت زده و گریان در پارک موندم... بگذریم حدود چهارسال پیش بود و گذشته... امروز رفتم یواشکی دلتنگیم
گلو درد - تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 20:02
چند روزه گلو درد عجیبی دارم انگار یک غده تو گلومه نمی ذاره غذا از گلوم رد بشه... حس عجیبی دارم بعد از بارها خودکشی و رنج حالا که زندگی نسبتا آرامی دارم ترسیدم ... خیلی خیلی؛ پدر و مادرم سرطان داشتند خاله و عمو و... ژن بسیار بیماری دارم واقعیتش ترسیدم انگار برای اولین بار در کل عمر بی ارزشم دلم زندگ
ببخش... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 20:52
یک کیف کوچک چرمی معطر... از مادرم برام مونده گذاشتمش داخل کمد دیواری... داخل قفسه، طبقه ی دوم ... وقتی بچه ام مریضه میرم کیف رو بغل می کنم سفت و ساعتها گریه می کنم... مثل همین الان توی اتاق خواب روی تخت نشستم... صورتم خیس اشک ... دلم شکسته و غمگین هق هق می کنم ... نفس بند میاد از گریه... بارها گفتم
خواب - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 20:52
نگاه می کنم نه توان کار دارم ، نه پول برای تفریح ...نه انگیزه برای زندگی و تنها داشته ام همین بودن و مانده و دل نکندن از همین ماندگی؛ اومدم ساعت هشت شب روی تخت افتادم... که بخوابم؛ وقتی نه دوستی دارم نه خانواده ایی ... کمی کتاب خوندم و چندتا توییت کردم و آخرین سیگارم رو تند تند کشیدم افتادم روی تخت
پروانه - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:05
سر درد عجیبی داشتم و حس یک کرم کوچک گیر کرده در پیله ... که نه پروانه می شود برای رهایی و نه در کرم بودنش ... کرم خوبی بوده؛ کرم خوب بودن یعنی سرت به کار خودت باشد بیشتر از توان لزج و کشدارت چیزی طلب نکنی ... چشمهای کوچولویت در تاریکی بدرخشند و عادت کنی که جهان همین اندک خاکیست و همین اندک نور و هم
غم دل - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:05
آدم بدبخت کسی است که فرزندش هم او را قبول ندارد... تنها فرزندی که دارم حرفهایی می زند که حقیقت دارند... اما حقیقت تلخیست که حقیقت تلخ است و تنها داشته ات آن را به صورتت می کوبد؛ امروز گفت: آدم معروفی هستی تاااا نفسم بند آمد و بغض گلویم رو فشرد ... اشک روی گونه هام دوید... آمد و عذرخواهی کرد؛ بیچاره
خجالت - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 23:05
دوست داشتم پرواز کنم... آنقدر دور ... آنقدر نزدیک، نه... اصلا دوست داشتم زندگی بر مدار این وضع کنونی نمی چرخید؛ نمی شد... نمی شدم؛ دوست داشتم بروم به دورتر از اینجا در جسم دیگری... با روح دیگری؛ نه... اصلا جور دیگری از دیگری...دلم می لرزد از این حجم نا خالص تجربه... مثل کوله باری از نوعی حماقت... د
مسخره شونده ی مبهوت! - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:02
تا حالها فکر کردید چرا بعضی افراد محبوب و مورد توجه هستند ؟ و چرا عده ای منزوی و تنها شبیه مجسمه های ارزان و نتراشیده و زشت شهردای گوشه ی نا کجاآبادی در وسط میدان نگاه هستند و هیچکس کس اتفاقا هیچ نیم نگاهی بهشان نمی اندازد... تا حالا دقت کردید که عده ایی همیشه مورد تمسخرند ...!!! نادیده گرفته شده ه
وقتی فکر می کنند نمی تونی... باید بتونی - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:02
شش سال پیش بعد از توالی اشتباهاتم ... روبرویم ایستادند و هر چه دلشون خواست گفتند ... کیش شخصیتم کردند، تحقیرم کردند... به ظاهر و نوع زنده گیم توهین های بسیار کردند... شکستم و سکوت کردم؛ بعد از شش سال امروز بلند شدم و با خود شکسته ام خداحافظی کردم.... امروز بعد از شش سال ورزش کردم... به خودم لبخند ز
جاهلی... - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:02
گاهی فکر می کنم به گذشته هام ... مثل امروز در دستشویی، از شدت خجالت از ماهیت قبلیم خیس عرق شدم واقعا هیچ توجیهی برای اشتباهات شدید و کشدارم ندارم... تا حالا شده از گذشتتون هر چی که بوده خجالت بکشید و فکر کنید عجب آدم گوه و بی خاصیتی بودید؟! خیلی حس بد و ترسناکیه از هر طرف که میری یک آیینه ی تمام ق
یک حال خاص - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:02
چند روزی میشه که با تمام تلاشم برای جمع و جور کردن خودم و چسباندن ذره هام به هم باز... روی تخت ولو میشم یا روی کاناپه چمباتمه می زنم و یک جور بغض و دلتنگی روی قفسه ی سینه ام فشار میاره... حالت گنگی و بی صدایی ... وقتی همه جا شلوغ و درهمه اما تو... فقط صدای درونت رو می شنوی و حس می کنی تنهاترین آدم
مثل یک مردار - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:02
تا به حال به زنهای چشم شیشه ایی فکر کردی؟ زنهایی که بزک کرده و آرام با نگاهی مرده و بغضی فرو خورده بدون پلک زدن کنار عزیزانشان نشسته اند... نه خنده ایی، نه جیغی نه نفرتی... فقط یک خسته گی جانکاه و طولانی که از پا درآوردتشان... همیشه برایم عجیب بودند ... پر از سکوت و حیرت... خیره خیره بدون پلک زدن .
شبیه خودم... چیزی مثل سکوت - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:02
نخند... شادی نکن... نرقص... نفس نکش... بازی نکن... طنازی نکن... دختر نباش... دلبر نباش... انسان نباش... اسیر و اسیر و اسیر باش؛ چنین خانواده ایی داشتم... هیچوقت نتونستم، نشد احساساتم رو بتونم آنالیز کنم و بروز بدم؛ سرد و یخ و افسرده بزرگ شدم ... بعد از بارها خودکشی و نتوانستن خود بودن ته مانده ی وجو